تبليغاتX
چوپان

چوپان

سلام دستم خالی ودلم براست از این ننوشتن ها دوستان نگران وخودم بیشتر نگران قلمم. این مطلب را بهمن سال گذشته برای یکی از دوستانم نوشته بودم امروز به کار خودم امد فردا شاید به کار شما خدای ناکرده...

برای خوشبختی لطفا تعداد جامدادیهایتان رابشمرید

همیشه همینطور شروع میشود چشمهایم را میبندم وبعد سرزمینی است پر از گل وگیاه وخانه هایی با سقف های شیروانی رنگی  وبوی گردوی کال که همیشه از لابه لای درختان میان شهر میپیچد ورودخانه.رودخانه ای که ارام میرود بدون سراسیمگی وشتاب ومن که همیشه نشسته ام کنار رود با لباسهایی که هر چقدر هم رنگشان روشن باشد جلب نظر نمیکنند .کنارم  پر از کتاب است یا مینویسم ویا میخوانم. سالهاست اینها رویای قبل از خواب منند همیشه فکر میکنم به ادمی که باید باشم به ارزوهایی که باید میداشتم به رد پایم در این دنیا .از اول زندگی ام مرور میکنم تا همین جایی که الان هستم.بررسی ها همیشه از سالهای ابتدایی شروع میشود و ...یادم میاید سالهایی که مدرسه ابتدایی میرفتم مدتی دغدغه ام شده بود داشتن یک نوع جامدادی ولی به کسی نگفتم ان روزها انها  معروف بودند به جامدادی اهن ربایی . جامدادی چیزی شده بود در حد گنجه مادربزرگ .درحد یکی از کشوهای کمد که همیشه قفل بود وبعدها فهمیدم پر از کاغذ های اداری است نه چیز دیگر.بالاخره یک روز جامدادی به خانه امد درش را باز کردم ومدادهایم رابعد از این که تراشیدم ومرتب کردم داخلش چیدم پاکنم را به دیوار سیمانی کوچه کشیدم تا تمیز شود ولایق ارزوی جدید من .روز بعد توی مدرسه در کیفم را باز میکردم واز رنگ قرمز گلی وطرح نخراشیده  روی ان که چیزی بود شبیه بتمن حظ بردم.

نمیدانم چقدرطول کشید که دیگر نخواستمش .دیگر انی نبود که من فکر میکردم اما دلم نیامد کنار بگذارمش.انگار یک جوری توی دلم از خودم خجالت کشیدم.نگه اش داشتم ولی انگار به من میگفت دیدی...دیدی خودتم نمیدونی چی میخوای.

خوب که فکر میکنم میبینم همه ما توی دوران زندگی مان از این جامدادی ها زیاد داشتیم اهداف وارزوها وارمانهایی که بخاطرشان تلاش کردیم وقت گذاشته ایم وحتی جنگیده ایم خیلی چیزها را به خاطرشان زیر پا گذاشته ایم وبعد که برگشته ایم دیده ایم انی نیست که انتظار داشتیم. و برایمان حسرتی میماند که همه جا توی کیفمان توی جیبمان توی نگاهمان همراهمان است.

حالا بد نیست گاهی نگاهی به قدوقامت اهدافمان بیندازیم شاید خوب که دقت کنیم بعضی از انها پوست بیاندازندو تغییر کنند.لطفا همین الان تعداد جامدادی هایی که توی زندگی داشتید رابشمرید.وگرنه بعدها صاحب کلکسیونی از انها میشوید که به شما دهن کجی میکنند ویادتان مییاورند عمر برسر هیچ گذاشته اید.


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 23:51 توسط شبنم گودرزی |


برای دوستداران زبان انگلیسی

شعر دوپست قبل راجناب اقای راهجردی لطف کرده وبه زبان انگلیسی ترجمه کردن برای خواندن ترجمه به وبلاگ ایشان مراجعه کنیدrahjerdi.persianblog..ir

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 16:44 توسط شبنم گودرزی |


 

پدر بزرگ به افکار پدر میخندید

پدر به من

من اما

هر روز بارانی ام را برای کویر میفرستم

وشب خواب ابرهای مهاجر میبینم

صبح

ادامه رویای انسان

هواپیمایی است که

به پرندگان مهاجر

سلام میکند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 15:4 توسط شبنم گودرزی |


 

تو بوی برف می دهی

من بوی الوار سوخته را

به این نشان،

 ما در یک خیابان بوده ایم اما

دردرا یکسان تجربه نکرده ایم

از آسمانی که میبارید

برای من دردگیجی از دود مانده بود

برای تو درد سرما

کسی نمیداند

ما کجای این خیابان ایستاده ایم

کسی نمیداند

ماشبیه به هم بودیم آیا...؟

 

برای بار بعد اما

مهمانت میکنم کنار آتشم بنشینی

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 11:12 توسط شبنم گودرزی |


به مادربزرگ که مثل ظهر تابستان هنوز تشنه اش هستم....

 

سیاهی گیسوان مادربزرگ

در تابستان های کودکی ام

آب می رفت

وشکوفه های برفی

ازسرو رویش بالا میرفتند

ببین چقدر شبیه من شده بودی

با ان نگاه خالی وطولانی

ومهربانی ات

که چون جوانه ای زیربرف بنهان بود...

بر بالش تو هر شب برف میبارید

تا تو را میان باغچه کاشتیم

تاریخ بر میگردد

از مسیر بالشهایی که

کم کم

زیر سرم برفی میشوند

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 1:1 توسط شبنم گودرزی |


که من

 همیشه فکر می کنم

به غربت  مردی که

چتربرمیداشت

کلاه می پوشید و

بارانی به تن می کرد

که با چکمه های خاکی اش

زیر افتاب کویر

قدم بزند

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 16:11 توسط شبنم گودرزی |


یک هفته ای میشود بوی کاغذ می اید. بوی پاکن بوی نمیکت های خط خطی دلم پاک کن میخواهد  پاکن های نرمی به رنگ سبز باطرح حیوانات مختلف پاکن هایی که دلم میخواست ریز ریزشان کنم وحظش را ببرم دلم دفتر هایم را میخواهد ،حسرت نوشتن با خودکار را ،دلهره های دیکته را ، میخواهم هنوز زنگ نخورده حاضر باشم برای دویدن به طرف در بزرگ مدرسه، میخواهم مدرسه باشد کلاس سوم ابتدایی نباشد خانم علیمددی معلم کلاس سوم نباشد سرش را از شلوغی کلاس بین دستهایش نگیرد وجیغ بکشد. که بعد تمام ادمهای بد خلق دنیا بعد این همه سال شبیه اوبشوند. که بدترین رنگ دنیا بشود  رنگ قهوه ای سوخته ی مانتوی او که بدترین روزهای بهشت مدرسه بشود سال سوم . دلم تمام سالهای مدرسه را میخواهد به جز آن سال . میخواهم کنار آبخوری مدرسه منتظر  باشم میخواهم مسایل ریاضی را پای تخته انقدر بنویسم وحل کنم که مانتوی سیاهم سفید بشود .به چقدر میتوانم روزهایی را بخرم که برای شستن دست ولباس گچی ام که پر از فرمولهای ریاضی بودوتمرینات زبان، به حیاط میرفتم و به سکوت ان حیاط بزرگ گوش میکردم، وقتی بچه ها نبودند وهر طور شده روزی یکبار این خلوت را تجربه میکردم .انقدر برایم شیرین بود که بعد از ان تمام وقت کلاس راسر شوق بودم. دلم حیاط ساکتی میخواهد میخواهم ذهن ام را بشویم....

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 0:57 توسط شبنم گودرزی |


سلام بعد چندی باز هم با یه کار قدیمی که امسال ویرایش شده...

دلم نمی خواهد

میان این زندان کاغذی

ملاقاتی ات من باشم ونیچه و...

دلم ازاد می خواهدت

وقتی که  از چرای گوسفندان برمیگردی

دلم نمی خواهددنیا دیده باشی

همین که گاهی مرا از لای پر چین ها ...

کافی است .

دلم نمی خواهد به بن بست برسی

می خواهم

هر با ر که خواستی

برای اولین بار

پا از این روستا بیرون بگذاری

چشمانت مرا ببیند و

چمدانت به خانه برگردد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 0:24 توسط شبنم گودرزی |


من که هیچ وقت خودم نبوده ام

تو

راست می گویی

می شدمثل مادر

چادر نماز گلدارم را سرم کنم

وبه سلامتی ات

دو رکعت شعر بخوانم

من اما بچگی کردم و

با سنگی در آستین

خورشید محله را نشانی گرفتم

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 0:3 توسط شبنم گودرزی |


دنیا

در گاهی کوچک بود و

برای گذر

باید سر خم می کردند

 

بلند قامتانی

چون تو

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 19:15 توسط شبنم گودرزی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

توی سردترین فصل از خزان خدا مرا بارید تا حالا باریده ام تمام فصول را


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته سوم آبان 1388

هفته چهارم مرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته اوّل بهمن 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386



پیوندها

محسن کریمی(او و غزل)
طیبه صباغ (جمیل)
نرگس شیرزادی(کاغذ کاهی)
حسام عاشوری(سپید پاره ها)
مریم زندی(سیب سبز)
حدیث فتاحی (خانه تنهاست)
غلامرضا بکتاش (آفرین به آفتاب)
مرتضی احمدوند(هشت سین)
دکتر داوود بیات(شعر ملایر)
پلار(شعر شاعران ملایر)
پنجشنبه ها...(نویسندگان جوان ملایر)
مريم كرمي(قاصدك)
خلیل جلیل زاده (روايت)
شهلا خیری(داستان های لاجوردی)
مینا معینی(زندگی با ریاضیات)
فاطمه موسوی(سلوک)
مهدی کوه پیما(سراب)
مریم ترین (نهال)
مرجان خرسند(مشق جریمه)
آذر خرسند(رنگین کمان)
بهزاد ناظمیان پور(هامون)
مجید خراسانی(داستان های خراسانی)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


-- START COLONNA -->

<-PostTitle-> | <-PostTime->

<-PostContent->

<-PostAuthor-> | <-PostDate-> |
ادامه مطلب